دخترانه

دخترانه

دخترانه

 

۶۳۵۶۳۸۴۱۶۰۳۷۷۳۲۴۰۳

 

از اتاق که بیرون آمدم, سارا افتاده بود کنارِ دسته ی مبل و گردنش کج شده بود. عموجان پرتش کرده بود پایین و خودش نشسته بود جایش. بغلش کردم و بوسیدمش. 

دلم میخواست بزنم زیر گریه. اما آن وقت دوباره همه مسخره ام می کردند. بغضم را خوردم. رفتم توی اتاق و سارا را توی بغلم خواباندم. مامان پشتِ سرم آمد توی اتاق. چند دقیقه ای فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت. بعد جلو آمد و هر دوی ما را بوسید. گفت که ناراحت نباشم و قول داد که فردا ما را ببرد تماشای نمایش.

صبح فردا وقتی نشستیم توی تاکسی, من سارا را هم نشاندم کنارِ خودم. 

توی راه مامان از کیفش پول در آورد و داد به آقای راننده. بعد گفت: “آقا لطفن سه نفر حساب کنید”

به سارا که نگاه کردم  برق خنده را توی چشم های دکمه ای اش دیدم. ماجرای دیشب را فراموش کرده بود.

 

 

 

نوشته ی محمود اشرف زارعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *