گل قالی

گل قالی

گل قالی

 

 

photo_2016-07-29_11-07-20

 

 

وسط اتاق روی گل قالی نشسته بود؛پرده ها رو کنار زده بودن بلکه اون یک پنجره ی نحیف نزدیک سقف یه نوری اونجا بندازن…ولی اتاق همیشه نسبتن تاریک بود،نه تاریکی غروب،تاریکی حاصل از هوای ابری که زور باروندن بارون هم نداشت… اصولن اون اتاق هم نباید فرش میداشت،ولی خوب کون نشینا نداشت از اون روزی ک پاش تو اون اتاق باز شد تا یک ماه بعد که یک قالی کهنه براش انداختن رو پاش بند نبود…فقط یک بار به زور چسبوندنش به صندلی،ولی خوب از اونجایی که کسی جرئت نداشت بهش برسه ،زخم های روی کتفش بدتر شد…تا اینکه یه نفر پیدا شد و رفت تو اتاقش و بعد از یه نصفه روز از صندلی بازش کرد…مشکل فقط نشستن نبود،بی پدر غذا هم نمی خورد.اگه کسی غذاش رو براش می برد،اولین چیزی که به سمتش پرت می شد قاشق و چنگال بود…نه داد می زد و نه چیز دیگه فقط پرت می کرد…یک روز بدون قاشق و چنگال غذا برده بودن،وقتی چیزی برای پرت کردن پیدا نکرده بود سعی کرد دوتا دندون جلویی که براش باقی مونده بود بکنه و پرت کنه سمت اون یارو…با دستاش تلاش میکرد و فقط تماشا می شد؛آخر سر هم بدون هیچ خون و خونریزیی رفت کنار پنجره ،پشت به در اتاق و روی پنجه ی پا وایستاد تا بتونه یه نمای چوسکی رو ببینه…(حتمن می گید چرا بشقاب غذاشو پرت نکرد…ماهم نمیدونیم…هیچ چیزی از اون مغز به ظاهر ساکتش دستگیر کسی نمی شد.) همه چی برای اون یک بار اتفاق می افتاد،مثل همون یک باری که سلمونی اومده بود موهاش رو اصلاح کنه؛بعد از اینکه کارش تموم شده بود ،احمق یادش رفته بود شونه و قیچیش رو ببره. اون خطر نداشت و با قیچی نمی افتاد به جون خودش و کسی …کلن می خواستن چیز تیز دور و برش نباشه؛ با قیچی رفته بود سر وقت قالی،دونه دونه گلهاش رو شونه می کرد و بعد با قیچی مرتبشون می کرد…بعد از چند هفته یک کپه ی بزرگ نخ قالی گوشه ی اتاقش جمع شده بود و قالی عین روز اول همون وسط خودنمایی می کرد … خودنمایی می کرد نه اینکه فقط تمییز و مرتب چسبیده باشن به قالی …یکم برجسته شده بودن و می رقصیدن … برای همین همیشه وسط گل قالی می نشست.کار به کار اون گل گنده نداشت ، یعنی خودش کار نداشت، فقط ماتحتش با گل گنده کار داشن و وزنش رو می انداخت روی اون … و گاهی اوقات که زخم های گوشه ی دوتا کتفش اذیتش می کردن بلند می شد و دوباره می نشست ، این کار رو انقدر ادامه می داد تا درد یادش می رفت و دوباره ماتحتشو می ذاشت اون وسط کم کم گلهای قالی میومدن بالاتر و کل اتاق رو میگرفتن ، یک سریشون هم انقدر بلند شده بودن که رخنه کردن به دیوار و رشدشون رو به سمت خارج اتاق ادامه می دادن…نخ های قالی هم که اون گوشه افتاده بود جمع می کرد و باهاشون سه تار می زد…!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دیگه کسی هم کار به کارش نداشت ، غذاشو از زیر شکاف باریک زیر در لیز می دادن داخل و می رفتن دنبال کارشون..تقریبن دوسه سالی از اومدنش به اون اتاق می گذشت که نصفه شبی همه با صدای بلند و ترسناک خورد شدن دیوار از خواب پریدن ، اونایی هم که خواب نبودن زودتر از اونایی که خواب بودن رفته بودن و پشت در اتاقش جمع شده بودن… وسط اتاق روی گل قالی نشسته بود و خورد شدن دیوارهای اتاق رو توسط گل های قالی تماشا می کرد…لامصبا خیلی بزرگ شده بودن،اول دیوارهای کناری که مرز بین اتاق اون و اتاق دونفر دیگه بود ریخت پایین و بعد دیوار روبه روی “حیات”…اوت دوتای دیگه هم تو دو تا اتاق کناریش ، یکیشون تو گودالی که وسط اتاق کنده بود نشسته بود و اون یکی هم زیر دوش در حال شاشیدن بود …؛بلند شد ، سلامی به اون دو نفر کرد ،بعد با کمال خونسردی ناخنش رو که بلند بود فرو کرد تو گلوش ،کاروتیدهاش رو درآورد بیرون…بعد برای دومین بار تو دوران حضورش در اون اتاق روی پنجه ی پاش وایستا …سر کاروتیدها رو که بیرون زده بود گره کرد به تنه ی یکی از اون گل های قالی …پاهاش رو جمع کرد بالا و بعد از یک دقیقه بدون اینکه حتی یک قطره ی خون بریزه کف اتاق جون داد و مرد…هیچ کس هم درباره ی نحوه ی مرگش چیزی نگفت که وقتی عرصه بهش تنگ اومد،چجوری یک فرشته خودکشی کرد…

 

 

 

 

نوشته ی ایمان صادقی راد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *