چمدان

چمدان

چمدان

 

 

w8v8_suitcase_painting_1

 

پدر را خانه ی سالمندان گذاشتیم.
او و تمام خاطراتش،به اندازه ی یک چمدان شدند.
چمدان را شبانه ،روبروی خانه ی سالمندان گذاشتیم،تا کسی نبیند که او ،پدر ماست!
شلاق اش را،پیپ منبت کاری شده، شیشه ی ابجو و تمام حرف ها و گوشه کنایه هایش را، همه و همه را به همراه مردی که پدر می نامیدیم؛ در چمدانی گذاشتیم که
نه مارک”دلسی ” بود و نه “ایماننت” و نه چمدان قدیمی قهوه ای رنگی که کمی پوسته پوسته شده بود و قفل هایش زنگ زده بودند؛و پدر ،مدال هایش را در آن نگه داری می کرد.
مدال هایی که سالی یکبار بر روی یونیفرم اش خودنمایی میکردند و باعث می شد که ما بیشتر از او بترسیم.
چمدان قدیمی را آتش زدیم و
من بهمراه خواهر و برادرهایم ،رفتیم بازار کهنه فروشان و یک چمدان کودک خریدیم! یک چمدان بنفش با خط های خاکستری!
وقتی پدر ،با حرف هایش، کنایه ها و شلاق های مکرر بر روح و تن مادر،او را کشت؛ شروع به کوچک شدن کرد!
یک روز مجبور شد،شلوار نظامی اش را نصف کند ،تا بتواند آن را بپوشد.
کوچک تر شدن پدر، فقط خاطره ی مادر را برایمان تداعی می کرد.
خاطره ی روزهایی که خوب نبود.
روزهایی که یا به مرگ فکر می کردیم یا به فرار!
پدر؛ به پاهای مادر ،زنجیر بسته بود تا از خانه بیرون نرود و همه ی پرده های خانه را کشیده بود تا او بیرون را نبیند؛ و مجبورش می کرد تا ناخن هایش را از ته بگیرد ،چرا که ناخن بلند،خانه ی شیطان بود!
وقتی پدر به اندازه ای کوچک شد که نتوانست شلاق دستش بگیرد،اولین کاری که کردیم، مدال هایش را خوردیم و تا شب دلدرد گرفتیم و اخر شب ،خون بالا اوردیم!
پدر را تا روزی تحمل کردیم که اندازه ی چمدان شود!
شبانه،او را روبروی خانه ی سالمندان گذاشتیم.
اما صبح،
چمدان در اتاقش بود و او روی تخت خوابیده بود؛ و روح مادر، پتو را روی او مرتب می کرد.
مادر،هنوز هم او را دوست داشت.

 

نوشته ی الهام زارعی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *